0

غزلیات سلمان ساوجی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۹۶
سه شنبه 10 فروردین 1395  3:37 PM

سؤالی می‌کنم، چیزی نه بیش از پیش می‌خواهم

فقیرم، مرهمی بهر درون ریش می‌خواهم

مرا از در چه می‌رانی؟ نمی‌خواهم ز تو چیزی

ولی بستانده‌ای از من، متاع خویش می‌خواهم

به تیغ غمزه خون ریزم که من جان و تن خود را

شده قربان آن ترکان کافر کیش می‌خواهم

همه کس را اگر دردی بود خواهد که گردد کم

به غیر از من که درد عشق هر دم بیش می‌خواهم

مرا گفتی که چون می‌ری زیارت خواهمت کردن

پس از مرگ است این امید و من زان پیش می‌خواهم

ز تو هر جا که سلطانست چشم مرحمت دارد

نپنداری که این تنها من درویش می‌خواهم

عزیمت کرده‌ام سلمان که در راه غمش جان را

ببازم همت از یاران نیک اندیش می‌خواهم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها