0

غزلیات سلمان ساوجی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۷۷
سه شنبه 10 فروردین 1395  3:35 PM

دیشب از خود چون مه سی روزه پنهان آمدم

لاجرم همسایه خورشید تابان آمدم

عقل را دیدم سبک سر، یافتم جان را گران

سرو را بگذاشتم در کوی جنان آمدم

پیش ازین پروانه بودم، دوش رفتم پیش یار

خدمتی کردم به سر، شمع شبستان آمدم

غرقه و محبوس خود بودم ز خود رفتم برون

چون ز ماهی یونس و یوسف ز زندان آمدم

ناتوان بودم به بویش، نیم شب برخاستم

تا به کویش چون نسیم افتان و خیزان آمدم

گفت من قصد سرت دارم، همه تن سر شدم

پیش او چون گوی من، سرگشته غلطان آمدم

تا برون آید به فتح از غنچه آن گل نیم شب

بر درش آرم ز سر، تا پای دستان آمدم

بر سر کویش که می‌رفتم ازین سر من لقب

داشتم «سلمان» ولی، زان سر سلیمان آمدم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها