0

غزلیات سلمان ساوجی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۷۰
سه شنبه 10 فروردین 1395  3:33 PM

آرزو دارم ز لعلش تا به لب جام مدام

وز سرم بیرون نخواهد رفتن این سودای خام

چون قدح در دل نمی‌آید مرا الا که می

چو صراحی سر نمی‌آرم فرو الا به جام

باده گر بر کف نهم، با یاد او بادم حلال

باد اگر بر من وزد، بی بوی او بادم حرام

من به بویش گه به مسجد می‌روم گاهی به دیر

مست آن بویم ندانم این کدام است آن کدام؟

گر به دیر اندر نشان دوست یابم از حرم

رخ به دیر آرم نگردم بازگرد آن مقام

ساقیا من پخته‌ام، بویی تمام است از میم

خام را ده جام و کار ناتمامان کن تمام

زاهدان خشک را در مجمع رندان چه کار؟

خلوت خاص است و اینجا بر نتابد بار عام

دیگران گر نام و ننگی را رعایت می‌کنند

هست پیش عارفان آن نام، ننگ و ننگ، نام

دشمنان گفتند: کام دوست ناکامی توست

عاقبت سلمان به رغم دشمنان شد، دوستکام

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها