0

غزلیات سلمان ساوجی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۷۱
سه شنبه 10 فروردین 1395  3:32 PM

من هر چه دیده‌ام ز دل و دیده دیده‌ام

گاهی ز دل بود گله، گاهی ز دیده‌ام

من هر چه دیده‌ام ز دل و دیده‌ام کنون

از دل ندیده‌ام همه از دیده دیده‌ام

آه دهن دریده مرا فاش کرد راز

او را گناه نیست، منش برکشیده‌ام

اول کسی که ریخته است آب روی من

اشک است کش به خون جگر پروریده‌ام

عمری بدان امید که روزی رسم به کام

سودای خام پخته‌ام و نا رسیده‌ام

تا مهر ماه چهره تو در دلم نشست

از مهر و ماه مهر بکلی بریده‌ام

عشقت به جان خریدم و قصدم به جان کند

بر جان خویش دشمن جان را گزیده‌ام

بازا که در غم تو به بازار عاشقان

جان را بداده و غم عشقت خریده‌ام

شیدا صفت شراب غمت خورده‌ام بسی

لیکن ز باغ وصل تو یک گل نچیده‌ام

گویند بوی زلف تو جان تازه می‌کند

سلمان قبول کن که من از جان شنیده‌ام

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها