0

غزلیات سلمان ساوجی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۶۳
سه شنبه 10 فروردین 1395  3:32 PM

درد سری می‌دهد، عقل مشوش دماغ

کو ز قدح یک فروغ، وز همه عالم فراغ

ای دم مشکین صبح، شمع سحر برفروز

تا بنشاند دمی، باد دماغ چراغ

مهر توام در دل است، مهر توام بر زبان

شور توام در سر است، بوی توام در دماغ

ناله رسول دل است، گر تو قبولش کنی

ور نکنی حاکمی، نیست بر و جز بلاغ

این سخن گرم من، هم ز سر حالتی است

ناله نیاید به سوز از دل نادیده داغ

بینظری نیست این دیده نرگس به راه

بی سخنی نیست این غلغل بلبل به باغ

شعر تو سلمان همه، قوت دل عارف است

تا ندهی زینهار! طعمه طوطی به زاغ

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها