0

غزلیات سلمان ساوجی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۶۱
سه شنبه 10 فروردین 1395  3:32 PM

می‌کند غارت صبر و دل و دین سودایش

آنکه او هیچ ندارد، چه غم از یغمایش؟

گر دل و جان من دلشده بودی بر جای

کردمی در دل و جان جای چو بودی رایش

رقم هستی من عاقبت از لوح وجود

برود لیک بماند اثر سودایش

لایق ضرب محبت نبود هر قلبی

که ز اخلاص حکایت نکند سیمایش

خواب ما را ز خیالش بنمود اسبابی

بعد از آن روز ندیدیم بخواب آسایش

دست در دامن او می‌زنم و می‌کشمش

تا بر غم سر من سر ننهد در پایش

عجب آن است که در بزم ریاحین گل را

زیر شمشاد نشانند و تو بر بالایش

در پی باد صبا چند رود سرگردان

دل به بوی شکن طره عنبر سایش

که خبر یابد از آمد شدن پیک نسیم

که ز بوی سر زلف تو کند رسوایش

غم عشق تو چه خوش می‌خورد اولی خونم

که به پالوده‌ام از دیده خون پالایش

هر که امروز به خلوت نفسی با تو نشست

غالبا رغبت جنت نبود فردایش

در شب تیره زلفت دل سلمان گم شد

شمعی از چهره بر افروز و رهی بنمایش

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها