0

غزلیات سلمان ساوجی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۵۹
سه شنبه 10 فروردین 1395  3:32 PM

ماییم به پای تو در افکنده سر خویش

وز غایت تقصیر سرانداخته در پیش

انداخت مرا چشم کماندار تو چون تیر

زان پس که برآورد به دست خودم از کیش

ای بسته به قصد من درویش میان را

زنهار میازار به مویی دل درویش

من شور تو دارم که لبان نمکینت

دارند بسی حق نمک بر جگر ریش

ساقی مکن اندیشه، بده می که ندارم

من مصلحتی با خرد مصلحت اندیش

ای جان گذری کن که ز هجران تو مردم

بیجان و جهان خود نتوان زیست ازین بیش

بازا که من افتاده‌ام و غیر خیالت

کس بر سر من نیست ز بیگانه و از خویش

عشاق سر تاج ندارند که دارند

از خاک کف پای تو تاجی به سر خویش

گفتم که دهی کام دلم گفت: لبش نی

سلمان بکش از طالب نوشی ستم نیش

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها