0

غزلیات سلمان ساوجی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۹۱
سه شنبه 10 فروردین 1395  3:25 PM

هر زمان عشقش سر از جایی دگر بر می‌کند

سوزش اندر هر سری سودای دیگر می‌کند

با کمال خویشتن بینی، نمی‌دانم چرا؟

هر زمان آیینه را با خود برابر می‌کند

صورت ماهیت رویش نمی‌بیند کسی

هر کسی با خویشتن نقشی مصور می‌کند

جان همی سوزد مرا چون عود و از انفاس من

بوی جان می‌آید و مجلس معطر می‌کند

سینه‌ام پر آتش است و دم نمی‌یارم زدن

زانکه گر لب می‌گشایم دود سر بر می‌کند

در فراقش می‌نویسم نامه‌ای وز دست من

خامه خون می‌گرید و خط خاک بر سر می‌کند

شرح سودای دل ریشم، سواد نامه را

چون سواد چشم من هر دم به خون تر می‌کند

بوی انفاس نسیم خاک کویت می‌دهد

زان روایتها که باد روح پرور می‌کند

گر غم عشقت مجرد ساخت سلمان را چه شد؟

کوی عشق است اینکه سلمان را قلندر می‌کند

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها