0

غزلیات خواجوی کرمانی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۵۷۲
دوشنبه 2 فروردین 1395  1:38 PM

بسوز سینه رسند اهل دل بذوق سماع

که شمع سوخته دل را از آتشست شعاع

حدیث سوز درون از زبان نی بشنو

ولی چو شمع نباشد چه آگهی ز سماع

بچشم آهوی لیلی نظر کن مجنون

گهی که برسر خاکش چرا کنند سباع

برو طبیب و صداعم مده که مخمورم

مگر بباده رهائی دهی مرا ز صداع

بیا و جام عقارم بده که تا بودم

نه با عقار تعلق گرفته‌ام نه ضیاع

چگونه از خط حکم تو سر بگردانم

که من مطیعم و حکم تو پیش بنده مطاع

شدی و بیتو بهر شارعی که بگذشتم

ز دود سینه هوا برسرم ببست شراع

به روشنی نتوان بار بر شتر بستن

که همچو شام بود تیره بامداد وداع

برقعه‌ئی دل ما شاد کن که در غم تو

بسی بخون جگر نسخ کرده‌ایم رقاع

مرا از آنچه که گیرد حرامی از پس و پیش

چو ترک خویش گرفتم چه غم خورم ز متاع

بمهد خاک برد با تو دوستی خواجو

که شیر مهر تو خوردست در زمان رضاع

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها