0

غزلیات خواجوی کرمانی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۴۹۷
دوشنبه 2 فروردین 1395  1:17 PM

حبذا پای گل و صبحدم و فصل بهار

باده در دست و هوا در سر و لب بر لب یار

بی رخ یار هوای گل و گلزارم نیست

زانکه با دست نسیم چمن و بوی بهار

همه بتخانهٔ چین نقش و نگارست ولیک

اهل معنی نپرستند مگر نقش نگار

در دل تنگ من آمد غم و جز یار نیافت

اوست کاندر حرم عشق تو می‌یابد بار

سکه روی مرا نقش نبینی زانروی

که درستست که چشمت نبود بر دینار

خرم آنروز که من بوسه شمارم ز لبت

گر چه بیرون ز قیامت نبود روز شمار

گفتی از لعل لبت کام بر آرم روزی

چون مراد من دلسوخته اینست برآر

از میانت چو کمر میل کنارست مرا

گر چه بی زر ز میانت نتوان جست کنار

گر بتیغش بزنی روی نپیچد خواجو

که دلش را سر یارست و تنش را سر دار

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها