0

غزلیات خواجوی کرمانی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۴۶۰
دوشنبه 2 فروردین 1395  1:15 PM

ناله‌ئی کان ز دل چنگ برون می‌آید

گر بدانی ز دل سنگ برون می‌آید

صورت عشق چه نقشیست که از پردهٔ غیب

هر زمانی بد گرینگ برون می‌آید

از نم دیده و خون جگر فرهادست

هر گل و لاله که از سنگ برون می‌آید

می چون زنگ بده کاینهٔ خاطر ما

باده می‌بیند و از زنگ برون می‌آید

دلم از پرده برون می‌رود از غایت شوق

هر نفس کان صنم شنگ برون می‌آید

هر که در میکده از پیر مغان خرقه گرفت

شاید ار چون قدح از رنگ برون می‌آید

میشود ساکن خاک در میخانهٔ عشق

هر که از خانه فرهنگ برون می‌آید

جان می گشت مگر دیدهٔ خواجو که ازو

دمبدم باده چون زنگ برون می‌آید

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها