0

غزلیات خواجوی کرمانی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۳۶۲
دوشنبه 2 فروردین 1395  1:04 PM

ای ساربان به قتل ضعیفان کمر مبند

بر گیر بارم از دل و بار سفر مبند

در اشک ما نگه کن و از سیم در گذر

بر روی ما نظر فکن و نقش زر مبند

ما را چو در سلاسل زلفت مقیدیم

پای دل شکسته بزنجیر درمبند

فرهاد را مکش بجدائی و در غمش

هر دم خروش و غلغله در کوه و در مبند

ای دل مگر بیاد نداری که گفتمت

چندین طمع برآن بت بیدادگر مبند

ور آبروی بایدت ای چشم درفشان

بر یاد لعل او سر درج گهر مبند

ای باغبان گرم ندهی ره بپای گل

گلزار را بروی من خسته در مبند

چون سرو اگر چنانکه سرافرازیت هواست

چون نی بقصد بی سر و پایان کمر مبند

چشمم که در هوای رخت بازگشته است

مرغ دل مرا مشکن بال و پر مبند

بی جرم اگر چه از نظر افکنده‌ئی مرا

بگشای پرده از رخ و راه نظر مبند

خواجو چو نیست در شب هجران امید روز

با تیره شب بسر برو دل در سحر مبند

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها