0

غزلیات خواجوی کرمانی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۷۳
دوشنبه 2 فروردین 1395  12:55 PM

توئی که لعل تو دست از عقیق کانی برد

فراقت از دل من لذت جوانی برد

ز چین زلف تو باد صبا بهر طرفی

نسیم مشک تتاری بارمغانی برد

چه نیکبخت سیاهست خال هندویت

که نیک پی بلب آب زندگانی برد

بساکه جان بلب آمد بانتظار لبت

ولیکن از لب من جان بلب توانی برد

بسا که مردمک چشم من ز خون جگر

بتحفه پیش خیال تو لعل کانی برد

خرد نشان دهان تو در نمی‌یابد

چرا که نام و نشانش ز بی نشانی برد

چو گشت حلقهٔ زلفت خمیده چون چوگان

ز دلبران جهان گوی دلستانی برد

به غمزه نرگس مستت بریخت خون دلم

ولیکن از بر من جان به ناتوانی برد

کمال شوق ز خواجو نگر که دیدهٔ او

سبق ز ابر بهاری بدرفشانی برد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها