0

غزلیات خواجوی کرمانی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۵۳
دوشنبه 2 فروردین 1395  12:53 PM

مه چنین دلستان نمی‌افتد

سرو از اینسان روان نمی‌افتد

زان دهان نکته‌ئی نمی‌شنوم

که یقین درگمان نمی‌افتد

هیچ از او در میان نمی‌آید

که کمر در میان نمی‌افتد

عجب از پادشه که سایهٔ او

بر سر پاسبان نمی‌افتد

نام دل در نشان نمی‌آید

تیر از او برنشان نمی‌افتد

عشق سریست کافرینش را

چشم فکرت برآن نمی‌افتد

کشتی ما چنان شکست کز او

تخته‌ئی بر کران نمی‌افتد

نرود یک نفس که از دل من

دود در آسمان نمی‌افتد

چشم من تا نمی‌فتد پر اشک

دیده پر ناردان نمی‌افتد

مرغ دل تا هوا گرفت و رمید

باز با آشیان نمی‌افتد

خامه چون شرح می‌دهد غم دل

کاتشش در زبان نمی‌افتد

گشت خواجو مریض و چشم طبیب

هیچ برناتوان نمی‌افتد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها