0

غزلیات خواجوی کرمانی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۳۰
دوشنبه 2 فروردین 1395  12:47 PM

ز عشق غمزه و ابروی آن صنم پیوست

امام شهر بمحراب می‌رود سرمست

جمال او در جنت بروی من بگشود

خیال او گذر صبر بر دلم در بست

کنون نشانهٔ تیر ملامتم مکنید

که رفته است عنانم ز دست و تیر از شست

مرا چو مست بمیرم بهیچ آب مشوی

مگر بجرعهٔ دردی کشان باده پرست

برند دوش بدوشش بخوابگاه ابد

کسی که کرد صبوحی به بزمگاه الست

به جام باده چراغ دلم منور کن

که شمع شادیم از تند باد غم بنشست

در آن مصاف که چشم تو تیغ کینه کشید

بسا که زلف تو چشم دلاوران بشکست

بود لطایف خواجو بهار دلکش شوق

از آن چو شاخ گلش می‌برند دست بدست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها