0

غزلیات خواجوی کرمانی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۱۸
دوشنبه 2 فروردین 1395  12:46 PM

ز کفر زلفت ایمان می‌توان یافت

ز لعلت آب حیوان می‌توان یافت

قدت را رشک طوبی می‌توان گفت

رخت را باغ رضوان می‌توان یافت

ز نقشت صورت جان می‌توان بست

ز لعلت جوهر جان می‌توان یافت

بگاه جلوه برطرف گلستان

ترا سرو خرامان می‌توان یافت

در آن مجمع که خلوتگاه خوبیست

ترا شمع شبستان می‌توان یافت

بزیر سایهٔ زلف سیاهت

بشب خورشید رخشان می‌توان یافت

ز زلفت گرچه کافر می‌توان شد

زعکس رویت ایمان می‌توان یافت

بهر موئی از آن زلف پریشان

دل جمعی پریشان می‌توان یافت

از آن با درد می‌سازم که دل را

هم از درد تو درمان می‌توان یافت

برو خواجو صبوری کن که از صبر

دوای درد هجران می‌توان یافت

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها