غزل شمارهٔ ۲۵
دوشنبه 2 فروردین 1395 12:33 PM
شبی که راه هم آه آتش افشان را
ز دود سینه کنم تیره چشم کیوان را
ببر طبیب صداع از سرم که این دل ریش
ز بهر درد فدا کرده است درمان را
مگر حکایت طوفان چو اشک ما بینی
که ما ز چشم بیفکندهایم طوفان را
بقصد جان من آن کس که میکشد شمشیر
نثار خنجر خونریز او کنم جان را
عجب نباشد اگر تشنهٔ جمال حرم
ز آب دیده لبالب کند بیابان را
بعزم کعبه چو محمل برون برد مشتاق
بسوزد از نفس آتشین مغیلان را
نوباد پای زمین کوب را بجلوه درآر
که ما به دیده زنیم آب خاک میدان را
مگو بگوی که سرگشته از چه میگردی
اگر چنانکه ندانی بپرس چوگان را
مکن ملامت خاجو که از گل صد برگ
مجال صبر نباشد هزار دستان را
ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیلهسین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.