0

غزلیات خاقانی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۳۶۶
یک شنبه 1 فروردین 1395  6:12 PM

گر قصد جان نداری، خونم چرا خوری

انصاف ده که کار ز انصاف می‌بری

خود نیست نیم ذره محابای کس تو را

فریاد تا چه شوخی، وه تا چه کافری

هر صبح و شام عادت گردون گرفته‌ای

هم پرده‌ای که دوزی هم خود همی دری

از دیده جام جام ببارم شراب لعل

چون بینمت که یاد یکی دون همی خوری

خوی زمانه داری از آن هر زمان چنو

صد را فروبری و یکی را برآوری

از تو کجا گریزم کز بهر بند من

هر دم هزار دام به هر سو بگستری

خاقانی از هم به تو نالد ز بهر آنک

از تو گریز نیست که خصمی و داوری

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها