0

غزلیات خاقانی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۳۶۴
یک شنبه 1 فروردین 1395  6:12 PM

مرا روزی نپرسی کآخر ای غم‌خوار من چونی

دل بیمار تو چون است و تو در تیمار من چونی

گرفتم درد دل بینی و جان دارو نفرمائی

عفی الله پرسشی فرما که ای بیمار من چونی

زبان عشق می‌دانی ز حالم وا نمی‌پرسی

جگر خواری مکن واپرس کای غم‌خوار من چونی

در آب دیده می‌بینی که چون غرقم به دیدارت

نمی‌پرسی مرا کای تشنهٔ دیدار من چونی

امیدم در زمین کردی که کارت بر فلک سازم

زهی فارغ ز کار من چنین در کار من چونی

میان خاک و خون چون صید غلطان است خاقانی

نگوئی کای وفادار جفا بردار من چونی

تو دانی کز سگان کیستم هم بر سر کویت

سگ کویت نمی‌پرسد مرا کای یار من چونی

تو نیز آموختی از شاه ایران کز خداوندی

نمی‌پرسد که ای طوطی شکر بار من چونی؟

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها