0

غزلیات خاقانی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۳۴
یک شنبه 1 فروردین 1395  5:25 PM

دل بشد از دست دوست را به چه جویم

نطق فروبست، حال دل به چه گویم

نیست کسم غم‌گسار، خوش به که باشم

هست غمم بی‌کنار لهو چه جویم

چون به در اختیار نیست مرا بار

گرد سرا پردهٔ مراد چه پویم

زخم بلا را چو کعبتین همه چشمم

زنگ عنا را چو آینه همه رویم

از در من عافیت چگونه درآید

چون نشود پای محنت از سر کویم

بس که شدم کوفته در آتش اندوه

گوئی مردم نیم که آهن و رویم

تیره شد آبم ز بس درنگ در این خاک

کاش اجل سنگ بر زدی به سبویم

بخت ز من دست شست شاید اگر من

نقش امید از رخ مراد بشویم

چون دل خود را به غم سپارم ازین روی

دشمن خاقانیم مگر که نه اویم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها