0

غزلیات خاقانی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۷۲
یک شنبه 1 فروردین 1395  5:24 PM

دلا زارت برون نتوان نهادن

قدم در موج خون نتوان نهادن

بر اسب عمر هرای جوانی است

بر او زین سرنگون نتوان نهادن

تو را هر دم غم صد ساله روزی است

ذخیره زین فزون نتوان نهادن

به کتف عمر میکش بار محنت

که بر دهر حرون نتوان نهادن

به نامت چون توان کرد ابلقی را

که داغش بر سرون نتوان نهادن

در این منزل رصد جهان می‌ستاند

گنه بر رهنمون نتوان نهادن

خراب است آن جهان کاول تو دیدی

اساسی نو کنون نتوان نهادن

به صد غم ریسمان جان گسسته است

غمی را پنبه چون نتوان نهادن

دلی کز جنس برکندی نگهدار

که بر ناجنس و دون نتوان نهادن

سرت خاقانیا در بیم راهی است

کز آنجا پی برون نتوان نهادن

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها