0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۷۲۱
جمعه 28 اسفند 1394  9:34 PM

که‌ام من از نصیب عالم اظهار مأیوسی

غبار دامن رنگی صدای دست افسوسی

حباب این محیطم مفت دیدنهاست اسرارم

پری زیر بغل می‌گردم از مینای محسوسی

ندانم تیغ قاتل از چه گلشن داده‌اند آبش

چکیدنهای خونم نیست بی آواز طاووسی

حجاب وصل نتوان یافت جز گرد خیال اینجا

ز بالیدن فروغ شمع‌گل‌کرده‌ست فانوسی

دلی پرداخت از بی‌پردگیها ساز بیرنگی

بهار آیینه دارد در شکست رنگ فانوسی

ز دیرستان حیرت تشنهٔ دیدار می آیم

به بار هر نم اشکی فغان‌گم‌کرده ناقوسی

کباب لذت خاموشی‌ام از گفتگو بس کن

بهم آوردن لبها به یادم می‌دهد بوسی

شکست آیینهٔ تعمیر چندین جلوه است اینجا

چکید اشک من و حسن تو در آفاق زد کوسی

نگردی ای شرار کاغذ از هم مشربان غافل

که از خاکستر ما هم پر افشان بود طاووسی

ز خودگر نگذری باری ز اسباب جهان بگذر

چراغی تا کنی روشن در آتش گیر فانوسی

از آن سامان عشرتها که چون گل داشتم بیدل

کنون ازگردش رنگ است با من دست افسوسی

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها