0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۷۱۰
جمعه 28 اسفند 1394  9:34 PM

تبسم از لبت چون موج در گوهر کند بازی

نسیم از طره‌ات چون فتنه در محشر کند بازی

فلک بر مهره‌های ثابت و سیار می‌لرزد

مبادا گردش آن چشم شوخ ابتر کند بازی

قدح لبریز حیرت‌ گردد و مینا به رقص آید

در آن محفل‌ که آن شوخ پری پیکر کند بازی

بجز مشاطهٔ جادوکه دارد نبض‌ گیسویش‌

چنین ماری مگر در دست افسونگر کند بازی

شهید ناز او خون‌ گرمیی دارد که از شوقش

چو نبض موج جوهر در دم خنجرکند بازی

بضاعت نیست بیش از مشت خونی ‌بسمل ما را

گل آخر رنگ خواهد باختن‌ گر سر کند بازی

زگرد اضطراب دل نفس در سینه‌ام خون شد

بگو این طفل شوخ از خانه بیرونتر کند بازی

نگه را محرم دل ساز و فارغ‌کن ز افلاکش

چو طفلان تا به‌کی با حلقه‌های درکند بازی

فضای پرزدن تنگ‌ست در جولانگه امکان

شرار ما مگر در عالم دیگرکند بازی

به زیر چرخ از انسان‌، هرزه جولانی نمی‌آید

مگر بوزینه‌ای باشد که در چنبر کند بازی

دل خرسند بر هرکس ز شوق افسون دمد بیدل

در آتش هم همان چون شمع ‌گل بر سر کند بازی

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها