0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۶۷۰
جمعه 28 اسفند 1394  9:29 PM

گر درین قحط سرایت نکند نان مددی

نه جسد رنگ نموگیرد و نی جان مددی

سرسری نگذری ای بیخبر از عقدهٔ دل

گر ز ناخن نشود کار به دندان مددی

ای غنی تا اثر انجم و افلاک بجاست

کس نمی‌خواهد از اقبال تو چندان مددی

در قناعت همه اسباب به زیر قدم است

مور این دشت نخواهد ز سلپمان مددی

اینقدر باز نگردد در تشویش سوال

ازکریمان نرسد گر به گدایان مددی

صحبت بیخردان آفت روحانی بود

آه اگر نوح نمی‌دید ز توفان مددی

حیف از آن بیخبری چندکه با قدرت جاه

خاک گشتند و نکردند به یاران مددی

فصل بیحاصلی اشک تریها دارد

سنگ شد ابر اگر کرد به نیسان مددی

اشک بی‌رونقی بخت سیه نپسندید

داشت این شام هم از فیض چراغان مددی

گل این باغ جنون حوصله‌ای می‌خواهد

بیدل از چاک ضرور است به دامان مددی

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها