0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۶۴۹
جمعه 28 اسفند 1394  9:28 PM

کجا خلوت و انجمن دیده‌ای

تو شمعی همین سوختن دیده‌ای

ز رنگی‌که جز داغش آیینه نیست

چو طاووس خود را چمن دیده‌ای

به وهم حسد باختی نور دل

چراغی ندیدی لگن دیده‌ای

که صیقل زد آیینهٔ عبرتت

که او بودی امروز و من دیده‌ای

جنون بر شعورت نخندد چرا

که گم کرده را یافتن دیده‌ای

به عمر تلف ‌کرده حسرت چه سود

زمین بر زمین ریختن دیده‌ای

به ترکیب پیری چه دل بستن است

خم طاقهای کهن دیده‌ای

زمرگ ‌کسانت چه عبرت چه شرم

چو نباش عرض کفن دیده‌ای

اقامت تصورکن و آب شو

گر از خانه بیرون شدن دیده‌ای

ز اسباب‌، خاشاک بر دل مچین

اگر زحمت رُفتن دیده‌ای

به در زن چو موج از کنار محیط

که رنج سفر در وطن دیده‌ای

کسی داغ عبرت مبادا چو شمع

ز رفتن مگو آمدن دیده‌ای

سحر خوانده‌ای گرد آشفته را

حیاکن که بر خویشتن دیده‌ای

به صبح قیامت مبر دستگاه

چو بیدل نفس را سخن دیده‌ای

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها