0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۶۴۸
جمعه 28 اسفند 1394  9:28 PM

ماییم و گرد هستی حرمان دمیده‌ای

چون صبح آشیانهٔ رنگ پریده‌ای

در دامن خیال تو دارد غبار ما

بی‌دست و پایی به ثریا رسیده‌ای

بر گریه‌ام نظر کن و از حسرتم مپرس

عرض گداز صد نگهست آب دیده‌ای

غافل مباد وصل ز فریاد انتظار

چشمی گشوده‌ایم به حرف شنیده‌ای

عبرت ز انجم و فلکم عرضه می‌دهد

جوشی به کلک پیکر افعی‌ گزیده‌ای

آسودگی سراغ ره عافیت نداشت

دستی زدم چو رنگ به دامان چیده‌ای

دارد محبت از دل بی مدعای من

نومیدیی به خون دو عالم تپیده‌ای

امروز بی تو ریگ بیابان حسرت‌ست

اشکم‌ که داشت بوی دل آرمیده‌ای

بازآ که دارم از نگه واپسین هنوز

ته جرعه‌ای به شیشهٔ رنگ پریده‌ای

هر چند خاک من چو سحر باد برده است

دارم هنوز رنگ گریبان دریده‌ای

بیدل حضور خاتم ملک جمت بس است

پیشانی شکسته و دوش خمیده‌ای

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها