0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۵۹۴
جمعه 28 اسفند 1394  9:26 PM

ما غربت آشیانیم ای بلبلان وطن‌ کو

هر چند پر فشانیم پرواز آن چمن کو

از شمع بزم مقصود نی شعله‌ای‌ست نی دود

باید پری به هم سود پروانه سوختن کو

ما را برون آن در پا در هوا خروشی‌ست

آنجاکه خلوت اوست امکان یاد من‌کو

چندی به قید هستی مفت است رقص و مستی

هر گه قفس شکستی اشغال پر زدن کو

افسانه گرم دارد هنگامهٔ توهم

از بوی یوسف امروز جز حرف پیرهن کو

خلقی به وهم هستی نامحرم عدم ماند

هر حرف کز لبش جست نالید کان دهن کو

صورت‌پرستی از خلق برد امتیاز معنی

هر چند کعبه سنگ است تسکین برهمن کو

آیینه‌داری وهم برق افکن شعور است

از شمع اگر بپرسی می‌کند انجمن‌کو

عمر و شرار یکسر محمل‌کش وداعند

ای برقتاز فرصت جز رفتن آمدن کو

سر رشته‌ای ندارد پیچ و خم تعلق

از طره‌ام نشان ده تا گویمت شکن‌ کو

تسکین هر غباری بر دامنی نوشتند

آواره‌گرد یأسم یارب نصیب من‌ کو

بید‌ل لباس هستی تاکی شود حجابت

ای غرهٔ تعین آن خرقهٔ‌کهن‌کو

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها