0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۵۷۸
جمعه 28 اسفند 1394  9:23 PM

هر چند دورم از چمن جلوه‌گاه او

میخانه است شوق به یاد نگاه او

دارم دلی به سینه‌ کز افسون نرگست

فیروز نیست سرمه به روز سیاه او

آنجا که از اسیر تو جرأت طلب‌ کنند

جز شرم نیستی‌که شود عذر خواه او

خوبی ز الفت ذقنت ره به در نبرد

یوسف از آن‌گریخت در آغوش چاه او

غافل ز خط مباش‌که صفهای ناز حسن

درهم شکسته است غبار سپاه او

در وادیی که شرم نقاهت گشوده است

بر چشم نقش پا مژه پوشد گیاه او

محتاج عرض نیست شکوه غرور عشق

گردون چو آستین شکند دستگاه او

نقش قدم نگشته مسیر نمی‌شود

آیینه داری سر تسلیم راه او

بر سرکشان چرا نفروشیم ناز عجز

ما را شکسته‌اند به یاد کلاه او

شمعی ‌که محو انجمن انتظار توست

آیینه بر سر مژه بندد نگاه او

بیدل به یاد سرو تو در خون تپید، لیک

موزون نگشت یک الف از مشق آه او

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها