0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۵۰۶
جمعه 28 اسفند 1394  9:17 PM

در جنون جوش سویدا تنگ دارد جای من

چشم آهو سایه افکنده‌ست بر صحرای من

از هوا پروردگان نوبهار وحشتم

چون سحر از یکدگر پاشیدن است اجزای من

ناتوانیهای موجم کم نمی‌باید گرفت

رو به ناخن می‌کند بحر از تپیدنهای من

یکسر مویم تهی ازگریه نتوان یافتن

چشمی و ‌اشکی است همچون شمع‌ سر تا پای من

گاه اشک یأس وگاهی ناله عریان می‌شود

خلعت دل در چه‌کوتاهی ‌ست بر بالای من

شبنم وحشت‌کمین الفت‌پرست رنگ نیست

چشمکی دارد پری درکسوت مینای من

بسکه جولانگاه شوقم اضطراب آلوده است

جاده یکسر موج سیلابست در صحرای من

سایه در دشتی‌که صد محمل تمنا می‌کشد

می‌روم از خویش و امیدی ندارم وای من

سیر دیر و کعبه جز آوارگیهایم نخواست

شد هواگیر از فشار این مکانها جای من

بی‌رخت آیینهٔ نشو و نماگم‌کرد و سوخت

چون نگه در پردهٔ شب‌، روز ناپیدای من

سرکشیدنهای اشکم‌، غافل از عجزم مباش

آستان سجده می‌آراید استغنای من

غوطه درآتش زدم چون شمع و داغی یافتم

این‌ گهر بوده‌ست بیدل حاصل درباب من

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها