0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۵۰۱
جمعه 28 اسفند 1394  9:12 PM

ز پابوسش بهار عشرت جاوید سامان‌کن

چمن تا در برت غلتد حنایی را گریبان ‌کن

اثر پروردهٔ یاد نگاه اوست اجزایم

ز خاکم سرمه‌کش در دیده و عریان غزالان ‌کن

به‌ تمثال حباب از بحر تا کی منفعل باشی

دویی‌تا محو گردد خانهٔ آیینه ویران‌کن

درین گلشن‌ که بال افشانی رنگست بنیادش

توهم آشیانی در نوای عندلیبان کن

غبارت چون سحر در بال عنقا آشیان دارد

به ذوق امتحان رنگی اگر داری پر افشان‌کن

به ‌شور ما و من تا چند جوشد شوخی موجت

دمی در جیب خاموشی نفس دزیده توفان‌ کن

صفای عافیت تشویش صیقل برنمی‌ دارد

اگر آسودگی خواهی چو سنگ آیینه پنهان‌ کن

تحیر می‌زند موج از غبار عرصهٔ امکان

نم اشکی اگر در لغزش آیی ناز جولان ‌کن

شکوه همتت آیینه در ضبط نفس دارد

هوا را گر مسخر کرده‌ای تخت سلیمان‌ کن

ندارد قدردانی جز ندامت‌ کوشش همت

به دست سوده چندی خدمت طبع‌ پشیمان ‌کن

بهار هستی‌، انداز پر طاووس می‌خواهد

به یک مژگان گشودن سیر چندین چشم حیران ‌کن

چو صبح‌ از صنعت وارستگی غافل مشو بیدل

به‌چین دامنی طرح شکست رنگ امکان‌کن

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها