0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۳۷۹
جمعه 28 اسفند 1394  9:04 PM

به‌کنج نیستی عمریست جای خویش می‌جویم

سراغ خود ز نقش بوریای خویش می‌جویم

هدایت آرزویم می‌کشم دستی به هر گنجی

درین ویرانه چون اعما عصای خویش می‌جویم

جنون می‌آورد زین کاروان دنباله فهمیدن

جز آتش نیست‌ گردی ‌کز قفای خویش می‌جویم

ز بس حسرت‌کمین جنس مطلبهای نایابم

ز هرکس هر چه‌گم شد من برای خویش می‌جویم

جهانی آرزوها پخت و رفت از خود به ناکامی

دو روزی من هم اینجا خونبهای خویش می‌جویم

خیالی‌ کو که نتوان یافت نقش پردهٔ خاکش

سراغ هر چه خواهم ز‌یر پای خویش می‌جویم

محیط از وضع موج آغوش پروازی نمی‌خواهد

من این بیگانگی از آشنای خویش می‌جویم

چه مقدار از دماغ نارسایی ناز می‌بالد

که آن‌گل پیرهن را در قبای خویش می‌جویم

به خاکستر نفس دزدیده‌ام چون شعله معذورم

بقایی‌ کرده‌ام گم در فنای خویش می‌جویم

نیستانی به ذوق ناله انشا کرده‌ام بیدل

ز چندین آستین دست دعای خویش می‌جویم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها