0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۲۸۷
جمعه 28 اسفند 1394  8:55 PM

دل را به مستی از من و ما ساده می‌کنم

بال صدای جام تر از باده می‌کنم

فکرتعلق جسدم نیست چون نفس

عمریست خدمت دل آزاده می‌کنم

جیبی به صد شکفتگی صبح می‌درم

حسرت نیاز عقل جنون زاده می کنم

در رنگ زرد می‌شکنم گرد خون دل

یاقوت می‌گدازم و بیجاده می‌کنم

جولان شعله عافیتش وقف اخگر است

من هم بساط آبله آماده می‌کنم

سیلم‌، ز بیقراری مجنون من مپرس

هر جا که منزلیست غمش جاده می‌کنم

شوق نثار خجلت‌ گوهر نمی‌کشد

نذر خرام او سر افتاده می‌کنم

چشم خیال دوخته‌ام بر طلسم دل

آیینه حلقهٔ در نگشاده می‌کنم

گرد شکوه وحشتم از نه فلک گذشت

بیدل هنوز یک علم استاده می‌کنم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها