0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۲۵۸
جمعه 28 اسفند 1394  8:53 PM

دیده‌ای داری چه می‌پرسی ز جیب و دامنم

چون حباب از شرم عریانی عرق پیراهنم

رفته‌ام بر باد تا دم می‌زنم تایید صبح

آسمان گردی عجب می‌ریزد از پرویزنم

اضطراب شعله در اندیشهٔ خاکستر است

تا نفس باقیست از شوق فنا جان می‌کنم

همچو گل بهر شکستم آفتی در کار نیست

رنگ هم از شوخی آتش می‌زند در خرمنم

دورگرد عجزم اما در شهادتگاه شوق

تیغ او نزدیکتر از رگ بود باگردنم

مرکز خط امانم از هجوم اشک خلق

چشم حاسد بود سامان دعای جوشنم

تا قناعت‌ دستگاه خوان توقیر من است

آب چون آیینه افکنده‌ست نان روغنم

صورت آیینهٔ خورشید، خورشید است و بس

برنمی‌دارد خیال غیر، طبع روشنم

جوهر آزادی بوی‌ گلم پوشیده نیست

از تصنع رنگ نتوان ریخت بر پیراهنم

در دبستان تامل پیش خود شرمنده ‌کرد

معنی موهوم یعنی دل به دنیا بستنم

دانه‌ای من در زمین نارسیدن کشته‌ام

عمرها شد پای خواب آلودهٔ این دامنم

بسکه از خود رفته‌ام بیدل به جست‌وجوی خویش

هر که بر گمگشته‌ای نالیده دانستم منم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها