0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۲۵۴
جمعه 28 اسفند 1394  8:52 PM

از عزت و خواری نه امید است نه بیمم

من‌گوهر غلتان خودم اشک یتیمم

دل نیست بساطی که فضولی رسد آنجا

طور ادبم سرمهٔ آوازکلیمم

هرچند سر و برک متاع دگرم نیست

زین گرد نفس قافلهٔ ملک عظیمم

از نعمت بی‌خواست به کفران نتوان زد

محتاج نی‌ام لیک‌کریم است‌کریمم

از سایهٔ گم گشته مجویید سیاهی

شستندبه سر چشمهٔ‌خورشید گلیمم

بالیدن من تا ندرد جامهٔ آفاق

باریکتر از ریشهٔ تحقیق جسیمم

چشمی نگشودم‌که به زخمی نتپیدم

عمریست چو عبرت به همین کوچه مقیمم

با تیغ طرف گشته‌ام از دست سلامت

چون شمع به هر جا سر خویش است غنیمم

بی‌درد سری نیست سحر نیز درین باغ

صندل به جبین می‌وزد از دور نسیمم

چون خوشهٔ‌گندم‌چه‌دهم‌عرض تبسم

از خاک پیام‌آور دلهای دو نیمم

بیدل نی‌ام امروز خجالت‌کش هستی

چون چرخ سر افکندهٔ ادوار قدیمم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها