0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۲۴۰
جمعه 28 اسفند 1394  8:46 PM

ز بس گرد وحشت گرفته است تنگم

به یک پا چو شمع ایستاده است رنگم

دلی دارم آزادی امکان ندارد

ز مینا چو دست پری زیر سنگم

نفس دستگاهم مپرس از کدورت

چوآیینه آبیست تکلیف رنگم

چه سازم به افسون فرصت شماری

چو عزم شرر در فشار درنگم

کشم تاکجا خجلت نارسایی

به پا تیشه زن چون سراپای لنگم

ز موهومیم تا به آثار عنقا

تفاوت همین بس‌که نام است ننگم

به تحقیق ره بردم از وهم هستی

به‌کیفیت می رسانید بنگم

بهاری ‌کز آن جلوه رنگی ندارد

گلش می‌دهد می به داغ پلنگم

به دریوزهٔ‌ گرد دامان نازش

اگرکف‌گشایم دمد گل ز چنگم

زگیسو نیاید فسون نگاهش

تو از هند مگذر که من در فرنگم

دلم کارگاه چه میناست بیدل

جرس بسته عبرت به دوش ترنگم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها