0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۱۹۵
جمعه 28 اسفند 1394  8:44 PM

به لب حرف طلب دزدم به دل شور هوس سوزم

خیال خام من تا پختگی‌ گیرد نفس سوزم

هوس پردازی‌ام از سیر مقصد باز می‌دارد

چراغم در ره عنقاست ‌گر بال مگس سوزم

دلیل‌کاروان وحشتم افسردگی تا کی

خروشی‌گل‌کنم شمعی به فانوس جرس سوزم

ز یأس مدعا تا چند باشم داغ خاموشی

مدد کن ای نفس تا در بر فریادرس سوزم

خزان رنگ مطلب آنقدر دارد به سامانم

که عالم در فروغ شمع غلتد گر نفس سوزم

ز وهم عجز خجلت می‌کشم در بزم یکتایی

چه سازم عشق مختار است و می‌خواهد هوس سوزم

به رنگ حیرت آیینه غیرت شعله‌ای دارم

که ‌گر روشن شود جوهر به جای خار و خس سوزم

سپند آهی به درد آورد و بیرون جست ازین محفل

شرر واری ببال ای ناله تا من هم قفس سوزم

جهان جلوه چون آیینه رفت از دیده‌ام بیدل

تحیر امتیازم سوخت از داغ چه کس سوزم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها