0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۲۰۴
جمعه 28 اسفند 1394  8:44 PM

جنون ذره‌ام در ساز وحشت سخت قلاشم

به خورشیدم بپوشی تا به عریانی‌ کنی فاشم

گوارا کرده‌ام بر خویش توفان حوادث را

به چندین موج چون اجزای آب از هم نمی‌پاشم

نشستی تا کند پیدا غبار نقش موهومی

حیا نم می‌کشد از انتظار کلک نقاشم

سر بی‌سجده باشد چند مغرور فلک تازی

چو آتش پیش پا دیدن به پستی افکند کاشم

طرف با آفتاب آگهی دل می‌برد از دست

تو ای غفلت رسان تا سایهٔ مژگان خفاشم

روم چون شمع‌ گیرم‌ گوشهٔ دامان خاموشی

ز تیغ ایمن نی‌ام هر چند با رنگست پرخاشم

ادب با شوخی طبع فضولم بر نمی‌آید

به رویم پرده مگشا تا همان بیرون در باشم

بساط کبریا پایان خار و خس که می‌خواهد

به ننگ ناکسی زان در برون رفته‌ست فراشم

چواشک مضطرب تاکی نشیند نقش من یارب

عنان لغزش پا می‌کشد عمریست نقاشم

به مرگ از زندگی بیش است یأس بینوای من

کفن‌ کو تا نباید آب‌ گشت از شرم نبّاشم

چو شمع از امتحان سیرم درین دعوت سرا بیدل

به آن‌ گرمی‌که باید سوخت خامان پخته‌اند آشم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها