0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۱۳۸
جمعه 28 اسفند 1394  8:37 PM

بیکس شهیدم خون هم ندارم

دیگر که ریزد گل بر مزارم

حسرت‌کش مرگ مردم به پیری

بی آتشی سوخت در پنبه‌زارم

سنگی‌ که زد یأس بر شیشهٔ من

رطل‌ گران بود بهر خمارم

افسون اقبال خوابی گران داشت

بخت سیه ‌کرد شب زنده دارم

بی ‌مطلبی نیست‌ تشویش هستی

چون دوش مزدور ممنون بارم

باید به خون خفت تا خاک‌ گشتن

عمریست با خویش افتاده کارم

تمثال تحقیق دارد تأمل

آیینه خشکست دل می‌فشارم

ای ‌کلک نقاش مژگان به خون زن

از من کشیدند تصویر یارم

صحرانشین‌اند آواره‌گردان

بی دامنی نیست سعی غبارم

رنگی نبستم از خودشناسی

آیینه عنقاست یا من ندارم

سر می‌کشد از من وهم هستی

خاری ندارم کز پا برآرم

بیدل ندانم در کشت الفت

جز دل چه ‌کارم تا بر ندارم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها