0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۱۳۶
جمعه 28 اسفند 1394  8:36 PM

به زور شعلهٔ آواز حسرت‌ گرم رفتارم

چو شمع از ناتوانی بال پرواز است منقارم

اگر چه بوی‌ گل دارد ز من درس سبکروحی

همان چون آه بر آیینهٔ دلها گرانبارم

ز ترک هرزه‌ گردی محو شد پست و بلند من

به رنگ موج‌ گوهر آرمیدن‌ کرد هموارم

چه مقدار انجمن پرداز خجلت بایدم بودن

که عالم خانهٔ آیینه است و من نفس وارم

شکست از سیل نپذیرد بنای خانهٔ حیرت

نمی‌افتد به زور آب چون آیینه دیوارم

کسی جز منتهی مضمون عنوانم نمی‌فهمد

به سر دارد ز منزل مهر همچون جاده طومارم

به دل هر دانه‌ای از ریشهٔ خود دامها دارد

مبادا سر برون آرد ز جیب سبحه زنارم

بنای نقش پایم در زمین خاکساریها

که از افتادگی با سایه همدوش است دیوارم

ز حال رفتگان شد غفلتم آیینهٔ بینش

به چشم نقش همچون جادهٔ خوابیده بیدارم

ز شرم عیب خود چشم از هنر برداشتم بپدل

که چون طاووس پای خوبش باشد خار گلزارم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها