0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۰۸۹
جمعه 28 اسفند 1394  8:33 PM

امشب ان مست ناز می‌رسدم

رفتن از خویش باز می‌رسدم

عشق را با من امتحانی هست

نقد رشکم گداز می‌رسدم

گریه و ناله عذرخواه منند

دردم افشای راز می‌رسدم

بسته‌ام دل به تار گیسویی

ناز عمر دراز می‌رسدم

مو به مویم تپیدن آهنگست

مگر آن دلنواز می‌رسدم

به حریفان ز موج می نرسید

آنچه از تار ساز می‌رسدم

نی‌ام از چشمت آنقدر محروم

مژه‌واری نیاز می‌رسدم

عمرها رنگ بایدم گرداند

بی‌خودی هم نیاز می‌رسدم

رنگ مینای اعتباراتم

بر شکست امتیاز می‌رسدم

یارب از دست دامنش نرود

هوش اگر رفت باز می‌رسدم

صبح شبنم کمین این چمنم

از نفس هم گداز می‌رسدم

محو دیدارم آنقدر بیدل

که بر آیینه ناز می‌رسدم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها