0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۰۴۱
جمعه 28 اسفند 1394  8:26 PM

چون شمع می‌روم ز خود و شعله قامتم

گرد ره خرام که دارم‌، قیامتم

آن ناله‌ام که گر همه خاکم دهی به باد

کهسار می‌خورد قسم استقامتم

تسلیم خوی از غم آفات رستن است

افکنده نیستی به جهان سلامتم

مینا طبیعتم حذر از انفعال من

هرگاه آب می‌شوم آتش علامتم

از قحط امتیاز معانی درین بساط

تحسینم این بس است که ننگ غرامتم

یک دانه‌وار آبلهٔ دل نکرد نرم

دست آسیای سودن دست ندامتم

کو وحشتی که بگذرم از دامگاه وهم

تشویش رفتن است به قدر اقامتم

عمریست نام من به جنون دارد اشتهار

داغ نگین تراشی سنگ ملامتم

بیدل ز حالم اینکه نفس گرد می‌کند

کم نیست در قلمرو هستی‌کرامتم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها