0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۰۳۴
جمعه 28 اسفند 1394  8:25 PM

چون آینه چندان به برش تنگ گرفتم

کز خویش برون آمدم و رنگ گرفتم

نامی که ندارم هوس نقش نگین داشت

دامان خیالی به ته سنگ‌ گرفتم

عجز طلبم گشت عنان تاب نگاهش

ره بر رم آهو ز تک لنگ گرفتم

چون غنچه شبم لخت دلی در نظر آمد

دامان تو پنداشتم و تنگ گرفتم

خلقی در ناموس زد و داغ جنون برد

من نیزگرفتم‌که ره ننگ‌گرفتم

خجلت‌کش خودسازی‌ام از خودشکنیها

نگشوده در صلح و ره جنگ‌ گرفتم

گر چرخ نسنجید به میزان وقارم

من نیز به همت‌ کم این سنگ‌ گرفتم

در ترک تعلق چقدر ناز و غنا بود

بر هر چه هوس پای زد اورنگ‌ گرفتم

تاگرم‌کنم بستر امنی‌که ندارم

چون صبح نفس زیر پررنگ‌گرفتم

بیدل نفس آخر ورق آینه‌ گرداند

سیلی به تجرد زدم و رنگ‌ گرفتم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها