0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۰۱۱
جمعه 28 اسفند 1394  8:25 PM

مشت عرق زجبهه به هر باب ریختم

آلوده بود دست طمع آب ریختم

طوف خودم به مغز رساند از تلاش پوچ

گوهر شد آن کفی‌ که به‌گرداب ربختم

زان منتی‌ که سایهٔ دیوار غیر داشت

بردم سیاهی و به سر خواب ربختم

بی‌شمع دل جهان به شبستان خزیده بود

صیقل زدم بر آینه مهتاب ریختم

عشق از غبار من به جز آشفتگی نخواست

آتش به کارخانهٔ آداب ریختم

چندین زمین به آب رسانید و گل نشد

خاکی‌که بر سر از غم احباب ریختم

مستان دماغ ‌کعبه پرستی نداشتند

خشت خمی به صورت محراب ریختم

موجی به ترصدایی بسمل نشد بلند

صد رنگ خون نغمه ز مضراب ریختم

کردم زهر غبار سراغ وصال یار

هیهات آب‌گوهر نایاب ریختم

بیدل ز بیم معصیت تهمت آفرین

لرزیدم آنچنان که می ناب ریختم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها