0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۹۷۵
جمعه 28 اسفند 1394  8:19 PM

بی ‌تو در هر جا جنون جوش ندامت بوده‌ام

همچو دریا عضو عضو خویش بر هم سوده ام

چون زمین زبن بیش نتوان بردبار وهم بود

دوش هرکس زیر باری رفت من فرسوده‌ام

در خیالت حسرتی دارم به روی‌ کاروبس

همچو دل یک صفحهٔ رنگ امید اندوده‌ام

روزگار بی تمیزی خوش‌ که مانند نگاه

می‌روم از خویش و می‌دانم همان آسوده‌ام

سودها مزد زیان من‌ که چون مینای می

هر چه از خودکاستم بر بیخودی افزوده‌ام

بسته‌ام چشم از خود و سیر دو عالم می‌کنم

این چه پرواز است یارب در پر نگشوده‌ام

گر چه قطع وادی امیدگامی هم نداشت

حسرت آگاهست از راهی‌ که من پیموده‌ام

بسکه دارد پاس بیرنگی بهار هستی‌ام

عمرها شد در لباس رنگم و ننموده‌ام

نیستم آگه چه دارد خلوت یکتایی‌اش

اینقدر دانم‌که آنجا هم همین من بوده‌ام

نیست بیدل باکم از درد خمار عافیت

صندلی در پرده دارد دست بر هم سوده‌ام

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها