0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۹۶۱
جمعه 28 اسفند 1394  8:18 PM

بیدست و پا به خاک ادب نقش بسته‌ام

در سایهٔ تأمل یادش نشسته‌ام

فریاد ما به‌گو ‌ش ترحم شنیدنی است

پربینوا چو نغمهٔ تارگسسته‌ام

ای کاش سعی بیخودیی داد ما دهد

بالی‌که داشت رنگ به حیرت شکسته‌ام

گوشی که بر فسانهٔ ما وا رسد کجاست

حرمان نصیب نالهٔ دلهای خسته‌ام

جمعیم چون حواس در آغوش یکنفس

گلهای چیدهٔ به همین رشته دسته‌ام

خجلت نیاز دعوی مجهول ماکه‌کرد

نگذشته زین سو آن سوی افلاک جسته‌ام

این است اگر عقوبت اسباب زندگی

از هول مرگ و وسوسهٔ حشر رسته‌ام

بیدل مپرس از ره هموار نیستی

بی چین ‌تر از نفس همه دامن شکسته‌ام

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها