0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۹۲۱
جمعه 28 اسفند 1394  7:23 PM

به رنگی یأس جوشیده‌ست با دل

که درد آید اگر گویم بیا دل

خجالت مقصد چشم است‌ کو چشم

غمت باب دل است اما کجا دل

سراپا ناله می‌جوشیم چون موج

تپش خون‌ کرد در هر عضو ما دل

درای کاروان دشت یأسیم

چه سازد گر ننالد بینوا دل

سراغ ما غبار بال عنقاست

به رنگ رفته دارد نقش پا دل

ز اشک و آه مشتاقان مپرسید

هجوم بسمل است از دیده تا دل

ز پرواز نفس غافل مباشید

چو شبنم ریشه دارد در هوا دل

ز خاک ما قدم فهمیده بردار

مبادا بشکنی در زیر پا دل

درین محفل ‌کسی محتاج‌ کس نیست

همین کار دل افتاده‌ست با دل

گرفتارم گرفتارم گرفتار

نمی‌دانم نفس دام است یا دل

به صورت بیدلم اما به معنی

بود چون اشک سر تا پای ما دل

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها