0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۸۳۱
جمعه 28 اسفند 1394  7:18 PM

دلی را که بخشد گداز آرزویش

چو شبنم دهد غوطه در آبرویش

به جمعیت زلف مشکین بنازم

که از هربن موست حیران رویش

چرا دل نبالد در آشفتگیها

که چون تاب زد، دست درتار مویش

چنان ناتوانم‌که بر دوش حسرت

ز خود می‌روم‌ گر کشد دل به سویش

توانی به گرد خرامش رسیدن

ز ضبط نفس‌ گر کنی جستجویش

به عاشق ز آلودگیها چه نقصان

که مژگان بود دامن تر وضویش

ز تقوا ندیدیم غیر از فسردن

خوشا عالم مستی و های وهویش

به میخانهٔ وهم تا چند باشی

حبابی‌که خندد پری بر سبویش

مشو مایل اعتبارات دنیا

گل شمع اگر دیده باشی مبویش

فلک خواهد از اخترت داغ‌کردن

مجو مغز راحت ز تخم‌کدویش

صبا گرد زلف‌که افشاند یا رب

که عالم دماغ ختن شد ز بویش

نگه موج خون گشت در چشم بیدل

چه رنگ است یارب گل آرزویش

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها