0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۷۶۴
جمعه 28 اسفند 1394  7:10 PM

خواه در معمورهٔ جان خواه در وبرانه باش

با هزاران در پس دیوار خود چون شانه باش

چشم منت جز به نور عشق نتوان آب داد

صیقل آیینه‌ای خاکستر پروانه باش

دعوی قدرت رها کن هیچ‌ کارت بسته نیست

ای سراپایت کلید فتح بی‌دندانه باش

دشت سودا گرد آثارش سلامتخانه است

در پناه سایهٔ مو چون سر دیوانه باش

کاروان عمریست از پاس قدم پا می‌خورد

پیرو محمل‌کشان لغزش مستانه باش

بیوفایی صورت رنگ بهار زندگی‌ست

آشنای خویش شو یعنی ز خود بیگانه باش

مستی سرگشتگان شوق ناهنجار نیست

شعلهٔ جواله شو سر بر خط پیمانه باش

تا تأمل می‌گماری رفته‌اند این حاضران

چشم بر محفل گشا و گوش بر افسانه باش

عالمی مست خیال نرگس مخمور اوست

گر تو هم زین نشئه بویی برده‌ای میخانه باش

بیدل اجزای نفس تا کی فراهم داشتن

پای تا سر ریشه‌ای بی‌احتیاط دانه باش

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها