0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۷۲۳
جمعه 28 اسفند 1394  7:07 PM

خودسری‌گرد دل تنگ نگردد هرگز

غنچه تا وانشود رنگ نگردد هرگز

سرمهٔ چشم ادب‌پرور جمعیت ماست

ساز ما خفت آهنگ نگردد هرگز

بی‌سخن عذر ضعیفی همه جا مقبول است

سعی رنج قدم لنگ نگردد هرگز

سایه خفت‌کش اندیشهٔ پامالی نیست

خاکساری سبب ننگ نگردد هرگز

ترک هستی کن اگر صافی دل می‌خواهی

از نفس‌، آینه بیرنگ نگردد هرگز

دور وهمی‌ست‌که بر جام سپهر افتاده‌ست

بی‌تکلف سر بی‌ننگ نگردد هرگز

هرکه دارد تپشی در جگر از شعلهٔ عشق

گر همه سنگ شود دنگ نگردد هرگز

پستی طبع‌که چون آبلهٔ پا ازلی‌ست

گر تناسخ زند اورنگ نگردد هرگز

فکر روزی‌ست‌که پرمی‌کشد از مغز وقار

آسیا تا نشود سنگ نگردد هرگز

کلفت هر دو جهان درگره حسرت ماست

دل اگر جمع شود تنگ نگردد هرگز

بیدل از طورکلامت همه حیرت‌زده‌ایم

در بهاری‌که تویی رنگ نگردد هرگز

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها