0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۶۶۱
جمعه 28 اسفند 1394  6:56 PM

هوای تیغ تو افتاد تا مرا در سر

به موج چشمهٔ خورشید می‌زند ساغر

حضور منزل دل ختم جادهٔ نفس است

پی درودن هر ریشه می‌رسد به ثمر

چو لاله غیر سویدا چه جوشد از دل ما

حباب داغ شمارد، محیط خون جگر

به کسب طینت بیمغز باب عرفان نیست

ز باده نشئه محال است قسمت ساغر

سخن چو آب دهد طبعهای بیحس را

به نثر و نظم نگردد، دماغ‌کاغذ، تر

ستم به خامه‌ کند خشکی دوات اینجا

زبان به حرف نگردد چوگوش باشدکر

نجات یافت ز مرگ آنکه با قضا پیوست

به چوب دسته الم نیست از جفای تبر

زنیک و بد مژه بستن هجوم عافیت است

خمار خواب مکش‌گر فکندی این بستر

در این زمانه‌که غیر از سکوت آفت نیست

به تیغ حادثه همواری‌ام نمود سپر

نداشت مایدهٔ عمر بیوفا مزه‌ای

نمک زدندکباب مرا ز خاکستر

درای قافلهٔ رنگ سخت خاموش است

خبر مگیرکه از ماگرفته‌اند خبر

تظلم تو بجایی نمی‌رسد بیدل

در این بساط به امید بخیه جیب مدر

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها